من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


استخاره آنلاین با قرآن کریم


بسه دیگه گریه نكن آتیش گرفتم بخدا

          انقد خدا خدا نكن میسپارمت دست خدا

          با اون چشات نگام نكن طاقت ندارم بخدا

          گریه رو بس كن عزیزم صدات گرفته بخدا

          فدای گریه هات بشم اینجوری بی تابی نكن

          رو زخم من نمك نزن داغ منو تازه نكن

          اسممو خط بزن برو آتیش بهم نزن برو

          اشكاتو پاك كن عزیزم بغض منم گرفت برو

          منو ببخشی عزیزم خدا تورو ازم گرفت

          خدا واست تو آسمون یه عشق تازه ای گرفت

          وقت از دعا گذشته و خاطره هات مونده واسم

          میرم ولی اینو بدون نمیری از تو خاطرم

          خداحافظ عزیز من خداحافظ تا روز نور

          صدای گریه هات هنوز داره میاد از راه دور . . .




نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:55 ق.ظ

"به خاطر مردم تغییــر نکن،


این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند."



 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:52 ق.ظ

"مردی از دیوانه ئی پرسید
اسم اعظم خدا را می دانی
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است ."

 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:51 ق.ظ

"به خودت کمی اهمیت بده ..
وگرنه لا به لای زندگی از بین میروی ..
و هیچ کس هم نمیفهمد ..."




 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:50 ق.ظ

یادمان باشد، با شکستن پای دیگران،

ما بهتر راه نخواهیم رفت.


 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:49 ق.ظ


گاهی اوقات
همه چیز دست به دست هم میدن
تا تو را غرق روزهای گذشته و خاطرات کنن
چند خط شعر
شنیدن یه آهنگ
غروب روزهای پاییزی
چند دقیقه پیاده روی
دو کلمه حرف از جنس دلتنگی
بوی یه عطر خاص
همه و همه....

چقدر دلم تنگه!
برای در دل کردن
برای یه خندیدن از ته دل
برای گفتن یک مراقب خودت باش
برای دوست داشتن بی بهانه
برای یک سلام گفتن ساده
برای تو , برای خودم
دلم تنگ شده

باران که می بارد دلم تنگ تر میشود
راه می افتم بدون چتر
بغض میکنم
مثل آسمون که بی بهونه می باره
گاهی اوقات
گاهی اوقات فقط باید سکوت کرد سکوت
همین!


نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:49 ق.ظ

گاهى...


بعضى ها رو خیلى راحت مى بخشى


چون دوست دارى، بازم تو زندگیت باشن!




 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:48 ق.ظ

"هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست
که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد
همه چیز بر می گردد به اولویت های آن آدم ...
اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت
فقط یک دلیل دارد ؛
تو جزو اولویت هایش نیستی!"



 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:47 ق.ظ

 

"زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکان

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می‌برد."




 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:47 ق.ظ

"برای عاشق شدن،

نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت !


برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست

داشت!"




 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:42 ق.ظ

"زندگی رویا نیست، زندگی زیباییست

می توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست!"



 



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:24 ق.ظ

با سلام خدمت دوستان گل و بلبل عاغااااا  آخر هفته شد و دیگر نمیگویم یکی با درد یکی با عشق و یکی تنهااااا   میگم انشالله امشب و فردای خوبی داشته باشید.........


شاد باش نه یک روز,هزاران روز . . .
بگذار آواز شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که روسیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند.





اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد،
تو خوب بودن را فراموش نکن.





 





نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-06:04 ب.ظ

تابلو نقاش را ثروتمند کرد.
شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-06:04 ب.ظ

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید، در پس این باران

گاه باید خندید، بر غمی بی پایان...

زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود

اهل صبر و غصه و اندوه بود...

نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-06:03 ب.ظ

زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ات را می بینند،

بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!!!

این است رسم دنیای امروز ما !...




نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-06:02 ب.ظ

به کرم های اطرافتان پیله نکنید!!! توهّم پروانه شدن می گیرند...



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:58 ب.ظ

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند.

عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند.

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند.

و بخند که خدا هنوز ان بالا با توست.



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:57 ب.ظ

 
خاطــرات  هر چه  شـــــیرین تر  باشند
بعد ها از  تلخـی  

 
گلو یــت  را بیشتر می سوزانند



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:26 ب.ظ


لبخند زدن خیلی راحت تره
تا بخوای به همه
توضیح بدی چرا
حالت خوب نیست ...



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:18 ب.ظ

راستی خدادلم هوای دیروز را کرد
ه
وای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشیداین بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد …

می شود باز هم کودک شد؟؟




نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:17 ب.ظ

دلم هوس یک دوست قدیمی کرده 
یک رفیق شش دانگ
یک آرام دل
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده 
ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که من نگویم و
او بشنود 
بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند 
رفیقی که بگویمش برو امـــــــا
بـــــــــماند 
که نرود ....


نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:15 ب.ظ

درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی


مردمانی هم هستند که برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو

 

حاضرند به هر کاری دست بزنند!

 



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:15 ب.ظ

دلم گرفته
 ازآدمها یی که می گن دوستت دارم اما معنیشو نمی دونن ، از آدمها یی که می خوان مال
اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن ، از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می
شه همه چیز یادشون میره


نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:24 ب.ظ

روزگاریست ز این جهان سیر شدم. صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است. کارم از گریه گذشته است که چنین میخندم



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:21 ب.ظ

خیلی دلم گرفته ولی ایندفه به خاطر مشکلاتم نیست . مشکلات حل میشه .

وقتی خوب فکر میکنم میبینم ما آدما چقدر پررو هستیم همه کاری میکنیم تا برامون یه مشکل پیش میاد مومن میشیم و دست به دامن خدا میشیم . چرا؟

خدایا: دلم گرفته

خدا با من آشتی میکنی؟ خدا جون میدونم بنده خوبی نبودم . نیستم خدا دیگه خودم هم نمیتونم برای خودم کاری انجام بدم فقط کار خودته . خدای خوبم با من قهر کردی؟ مگه میشه تو با بندت قهر کنی میدونم اشتباه کردم خوب تو ببخش . خودت یه نظری کن میدونی که چقدر دوست دارم آدم بشم اگه تو هم ولم کنی که دیگه کسی رو ندارم الان یه کوچولو نگام کن ببین چقدر تنهام !!! ببین اگه دستمو نگیری فنا میشم اگه تو هم منو فراموش کنی دیگه پیش کی برم؟ من که جز تو کسی رو ندارم . همه کسم تویی . خدا جون منم دل دارم ببین گرفته!! رفتم پیش امام رضا میدونم آقا از رفتنم خوشحال نشد میدونم اون فضای ملکوتی رو به هم زدم خوب میخواستم حرف دلم رو بش بگم ولی .... خودت نظری کن خدای مهربونم تو گفتی هیچی به اندازه اشک چشم بنده گناهکار و پشیمونم برام ارزش نداره خدایا به همین اشکهام قسمت میدم کمکم کنی و پر رویی منو ببخشی......منو ببخش که اینجوری باهات حرف میزنمبه خودت قسم قصد جسارت ندارم تو خودت با مهربونیات منو پررو کردی خدایا تنهام نذار و دستم رو بگیر.... خدایا منو حتی برای یه لحظه رها نکن . 

 

 

نمیدونم چی بگم از کجا بگم اصلا برای چی باگد بگم فقط میدونم میخواب مثل همیشه یه سری چرت و پرت سر هم کنم و به این کامپیوتر بدبخت بدم تا بذار اینجا.

دیشب یه بنده خدایی خودکشی کرد نمیدونم کارش درست بوده یا غلط .

به نظز من خودکشی انواع مختلفی داره یکی براش مشکل پیش میاد خودکشی میکنه ولی یکی میبینه که دیگه تو این دنیا کاری نداره جایی نداره به نظر من اگه این آدم خودکشی کنه هیچ ایرادی نداره اون بنده خدا هم که میگم به نظر خودش دیگه جایی تو این دنیا نداشت به خاطر همین رفت که حد اقل یکی برای عذاب دادنش هم که شده وقتش رو صرف اون کنه



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:18 ب.ظ

اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:17 ب.ظ

بیخودی خندیدیم... که بگوییم دلی خوش داریم،بیخودی حرف زدیم... که بگوییم زبان هم داریم،ما به هر دیواری... آینه بخشیدیم... که تصور بکنیم... یکنفر با ما هست!!!



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:15 ب.ظ

دنیایی که می گذرد

وقتی کودک و نوجوان بودم، فریادهام رو در گلو خفه می کردم چون نه کسی گوش می داد و نه فازش به دوره سنی من می خورد و یا اگر کسانی دیگری هم بودن که مثل من فریاد می زدن، یا من انقدر در افکار غوطه ور بودم که نمی شنیدم و یا اینکه انقدر از هم دور بودیم که همیدگر رو پیدا نمی کردیم. این دست و پای ممتد ادامه پیدا می کنه تا بعد از خدمت سربازی. هر دوره یه تلاطم برای خودش داره و در هر دوره دست و پا زدم اما اکثرا شکست خوردم! با اومدن به خارج از کشور و تجربه چیزهای جدید و شاید کمی بلوغ فکری(!)، اهمیتی به این فریادها ندادم تا اینکه دریچه ای برای اشتراک عقایدم با دنیای بیرون باز شد و اون چیزی نبود جز وبلاگ.

بارها و بارها به مطالبی اشاره کردم که فرهنگ، تعلیم و تربیت، مذهب و هر ترتیب خارج از کنترلی که به مانند یک بت برای من تراشیده بودن رو به نقد کشیدم و یا حتی نفیش کردم. بت ها رو شکستم، تابوها رو نوشتم و چیزهایی که در درونم بود، با جرقه وبلاگ مثل یک انبار باروت منفجر کردم. از عقاید دیگران آگاه شدم. رشد کردم. نظراتم با نظر دیگران مجموع شد و یا حتی در تضاد در اومد و گذشت و گذشت. حالا وقتی به قبل نگاه می کنم می بینم که دورانش داره یواش یواش می گذره. نه به خاطر اینکه انرژی برام نمونده، بلکه فکر می کنم هستند وبلاگرهایی با وقت به مراتب آزادتر از من که بتونن همین حرفها رو بزنن و بنویسن و بقیه هم بخونن و نظر بدن.

برای من دیگه ته مونده ای از اون فریادها مونده یا اگر چیزی هم باقیست علاقه ای به فریادش ندارم و ترجیح می دم در حریم دل باقی بمونه. وقتی عقده ها و فریادها بیرون ریخته بشه اون وقت تازه می تونی فکر کنی. تازه می تونی به موفقیت فکر کنی. می تونی به پشتکار و شکستهایی که خوردی فکر کنی و ازشون درس بگیری و نقاط مثبتت رو هم از سر بگیری. مهم نیست چند بار قبلا به خودت قول دادی و عمل نکردی. مهم نیست بارها و بارها وقت کشی کردی. چون زندگی همینه. زندگی همه اش موفقیت و اتمام به خوشی نیست که بگیم چون نتونستم پس شکست خوردم. مهم نیست که چند بار دیگران بهت دلداری دادن و تو بازم خوردی زمین یا بقیه رو مایوس کردی. مهم اینه که باز بلند شی و تلاش کنی ولو اینکه تا آخر عمرت باشه این تلاش. خستگی داره اما یه جا نشستن نه.

فکر می کنم اون شمارش معکوسی که باید شروع بشه قراره اتفاق بیفته. کمی تامل در سبک نگارش وبلاگ، عوض کردن موضوعات و یا حتی گزینش کردن احساسات برای نوشتن در وبلاگ( این همون جاییه که من علاقه دارم دفترچه خاطرات داشته بشم به جای وبلاگ چون میشه خیلی چیزها رو نوشت بدون اینکه کسی قضاوتی بکنه) و کلی کار دیگه. غرض از این نوشته این بود که باز برای خودم درج کنم که یادم نره.

اکلام آخر اینکه وقتی کسی رو دوست داری، وقتی عاشق می شی. وقتی از فرط علاقه و عشق به یه نفر حتی نتونی لغت "عشق" رو براش استفاده کنی چون فکر می کنی انقدر این لغت بار معنایی نداره که بخواد احساس تو رو بگه، دوری سخت میشه و سخت تر از اون لجظه دیدار بعد از مدتها دوریه. بازم از این سخت تر اینه که ندونی توی قلبش چه انتظاری ازت داره. ندونی آیا تو اون مرد سوار بر اسب سفیدی هستی که همیشه تصور می کرده( منظورم همون مرد آرزوهاشه) یا اینکه فرسنگها فاصله داری. نمی دونی اصلا عمق این عشقی که میگه کجاست و هزاران حس مردونیه ای دیگر که داخل قلبت نگه داشتی و هیچی راجع بهش نمی گی. حتی نمی دونی برای چی تو رو می خواد چون همیشه حرفاش نصفه مونده و تو همچنان می ترسی که از دستش بدی و این جمله مثل پتک توی کله ات می خوره که" در زندگی هرگاه از چیزی ترسیدی، همون بر سرت میاد". نمی دونم چی میشه گفت. واقعا نمی دونم راجع به خیلی چیزا چه نظری میشه داد. شاید سکوت بهترین چیز باشه. شاید فرار از ندای دل. شاید گریز از عشق و یا بی نام و نشان رفتن به جایی که هیچ کس تو را نشناسد و هر شب مهتابی را با ستارگان تنهاییت جرعه ای بنوشی و اشکی بریزی و بگویی که پروانه در آتش شد....

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 


کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند

 

 

کـاش
كاش می شد قلبها آباد بود
كینه و غمها به دست باد بود
كاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
كاش می شد كاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
كاش می شد كاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
كاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و كین رنگین نبود
كاش می شد روی خط زندگی
با تو باشم تا نهایت سادگی



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:15 ب.ظ

یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت
توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت


نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 6 شهریور 1393-06:06 ب.ظ

doori

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …
چیز زیادی از زندگی نمی دانم،
اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !
آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سر در نمی آوریم چرا …



نوشته شده توسط :حسین کسری
پنجشنبه 6 شهریور 1393-06:04 ب.ظ











  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2