تبلیغات
بهونه ای برای تنهائی. متنهای زیبا و جملات کوتاه - از خاطرات
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


استخاره آنلاین با قرآن کریم


دنیایی که می گذرد

وقتی کودک و نوجوان بودم، فریادهام رو در گلو خفه می کردم چون نه کسی گوش می داد و نه فازش به دوره سنی من می خورد و یا اگر کسانی دیگری هم بودن که مثل من فریاد می زدن، یا من انقدر در افکار غوطه ور بودم که نمی شنیدم و یا اینکه انقدر از هم دور بودیم که همیدگر رو پیدا نمی کردیم. این دست و پای ممتد ادامه پیدا می کنه تا بعد از خدمت سربازی. هر دوره یه تلاطم برای خودش داره و در هر دوره دست و پا زدم اما اکثرا شکست خوردم! با اومدن به خارج از کشور و تجربه چیزهای جدید و شاید کمی بلوغ فکری(!)، اهمیتی به این فریادها ندادم تا اینکه دریچه ای برای اشتراک عقایدم با دنیای بیرون باز شد و اون چیزی نبود جز وبلاگ.

بارها و بارها به مطالبی اشاره کردم که فرهنگ، تعلیم و تربیت، مذهب و هر ترتیب خارج از کنترلی که به مانند یک بت برای من تراشیده بودن رو به نقد کشیدم و یا حتی نفیش کردم. بت ها رو شکستم، تابوها رو نوشتم و چیزهایی که در درونم بود، با جرقه وبلاگ مثل یک انبار باروت منفجر کردم. از عقاید دیگران آگاه شدم. رشد کردم. نظراتم با نظر دیگران مجموع شد و یا حتی در تضاد در اومد و گذشت و گذشت. حالا وقتی به قبل نگاه می کنم می بینم که دورانش داره یواش یواش می گذره. نه به خاطر اینکه انرژی برام نمونده، بلکه فکر می کنم هستند وبلاگرهایی با وقت به مراتب آزادتر از من که بتونن همین حرفها رو بزنن و بنویسن و بقیه هم بخونن و نظر بدن.

برای من دیگه ته مونده ای از اون فریادها مونده یا اگر چیزی هم باقیست علاقه ای به فریادش ندارم و ترجیح می دم در حریم دل باقی بمونه. وقتی عقده ها و فریادها بیرون ریخته بشه اون وقت تازه می تونی فکر کنی. تازه می تونی به موفقیت فکر کنی. می تونی به پشتکار و شکستهایی که خوردی فکر کنی و ازشون درس بگیری و نقاط مثبتت رو هم از سر بگیری. مهم نیست چند بار قبلا به خودت قول دادی و عمل نکردی. مهم نیست بارها و بارها وقت کشی کردی. چون زندگی همینه. زندگی همه اش موفقیت و اتمام به خوشی نیست که بگیم چون نتونستم پس شکست خوردم. مهم نیست که چند بار دیگران بهت دلداری دادن و تو بازم خوردی زمین یا بقیه رو مایوس کردی. مهم اینه که باز بلند شی و تلاش کنی ولو اینکه تا آخر عمرت باشه این تلاش. خستگی داره اما یه جا نشستن نه.

فکر می کنم اون شمارش معکوسی که باید شروع بشه قراره اتفاق بیفته. کمی تامل در سبک نگارش وبلاگ، عوض کردن موضوعات و یا حتی گزینش کردن احساسات برای نوشتن در وبلاگ( این همون جاییه که من علاقه دارم دفترچه خاطرات داشته بشم به جای وبلاگ چون میشه خیلی چیزها رو نوشت بدون اینکه کسی قضاوتی بکنه) و کلی کار دیگه. غرض از این نوشته این بود که باز برای خودم درج کنم که یادم نره.

اکلام آخر اینکه وقتی کسی رو دوست داری، وقتی عاشق می شی. وقتی از فرط علاقه و عشق به یه نفر حتی نتونی لغت "عشق" رو براش استفاده کنی چون فکر می کنی انقدر این لغت بار معنایی نداره که بخواد احساس تو رو بگه، دوری سخت میشه و سخت تر از اون لجظه دیدار بعد از مدتها دوریه. بازم از این سخت تر اینه که ندونی توی قلبش چه انتظاری ازت داره. ندونی آیا تو اون مرد سوار بر اسب سفیدی هستی که همیشه تصور می کرده( منظورم همون مرد آرزوهاشه) یا اینکه فرسنگها فاصله داری. نمی دونی اصلا عمق این عشقی که میگه کجاست و هزاران حس مردونیه ای دیگر که داخل قلبت نگه داشتی و هیچی راجع بهش نمی گی. حتی نمی دونی برای چی تو رو می خواد چون همیشه حرفاش نصفه مونده و تو همچنان می ترسی که از دستش بدی و این جمله مثل پتک توی کله ات می خوره که" در زندگی هرگاه از چیزی ترسیدی، همون بر سرت میاد". نمی دونم چی میشه گفت. واقعا نمی دونم راجع به خیلی چیزا چه نظری میشه داد. شاید سکوت بهترین چیز باشه. شاید فرار از ندای دل. شاید گریز از عشق و یا بی نام و نشان رفتن به جایی که هیچ کس تو را نشناسد و هر شب مهتابی را با ستارگان تنهاییت جرعه ای بنوشی و اشکی بریزی و بگویی که پروانه در آتش شد....

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 


کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند

 

 

کـاش
كاش می شد قلبها آباد بود
كینه و غمها به دست باد بود
كاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
كاش می شد كاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
كاش می شد كاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
كاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و كین رنگین نبود
كاش می شد روی خط زندگی
با تو باشم تا نهایت سادگی



نوشته شده توسط :حسین کسری
یکشنبه 9 شهریور 1393-06:15 ب.ظ